RSS طراح قالب وبلاگ پروفایل تماس با مدیر عناوین مطالب صفحه اصلی
حادثه
درباره وبلاگ
من عروسک کدوم بازی تلخم؟
من صدای قحطی کدوم تبارم؟
که مثل تولد فاجعه سردم...
که مثل حادثه آرامش ندارم...
----------------------------------------------
موضوعات
----------------------------------------------
آرشیو
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
----------------------------------------------
دوستان
جعبه ی پاندورا
پناهگاه
کافه نادری
همه ی دنیا منهای تو...
دل نوشته ها
واژه
کافه کافکا
گل و نور
راز بارون
مرگ
گاهی فقط سکوت...
بانو ستاره کلهر
طراح قالب وبلاگ
----------------------------------------------
پیوند های روزانه
----------------------------------------------
امکانات

----------------------------------------------
طراح قالب وبلاگ


  آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد    ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه. آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد ...

چارلی چاپلین

 

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای تو ...

بعضی حرف ها هستن

که پـُست نمی شـن ...

بـُـــغـــض مــــی شـــــن . . . !


  

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای یک دوست ...

 


هرچند همیشه با داد و بیداد بود و کوتک می خوردم اما همیشه وقتی دسته موهای بافته شده ام را با گل های یاس در آینه ورنداز می کردم کلی کیف داشت. لباس های ابریشم گلدوزی و تور دوزی شده ام را با وسواس خاصی انتخاب می کردم.بهترین قسمتش زمانی بود که موقع حرکت از خانه باید تور چهار گوشی را به احترام روی سر می انداختم که تا زیر چانه ام بیاید. بزرگتر هم که شدم اجازه داشتم سنجاق سینه ای که طرح شمایل بانو سانتامری را داشت به لباسم بیاویزم.

چون تنها و بزرگترین دختر خانواده بودم بنابر این مسئولیت ادای احترام به رز با من بود. روشن کردن شمع ها ؛ گذاشتن گل ها در گلدان و در آخر هم همان کسی که مانند امام جماعت در جلو صف عبادت کنندگان در محراب زانو میزد و محو می شد در زیبایی آن فرشته های کوچک که حاضرم قسم بخورم چند بار زنده شدن و لبخندشان را دیده ام.

تنها کسی بودم که تا قبل از بلند شدن من کسی اجازه بلند شدن نداشت. وای که چقدر سر زانوانم از درد ذوق ذوق می کرد! و البته تنها کسی که می توانست وارد محراب شود و از پله های معبر ماری بالا برود و دست به صورت مجسمه جیسز بکشد و از آن برای تمام کسانی که آن پایین ایستاده بودند طلب بخشش کند. البته بیاد آوردن اسم همه آنهایی که التماس دعا داشتند خیلی سخت بود و همیشه تا مدت ها بعد از مراسم ربانی عذاب وجدان کسانی که فراموششان کرده بودم را داشتم.

یادم می آید آن روز ها فقط حق داشتم در ماه یک آرزو داشته باشم. یعنی رسم بر این بود و اگر هم چند آرزو داشتی فقط حق گفتن یکی از آنها را در هر ماه داشتی ... اما خوبیش این بود که همیشه آرزو هایم به حقیقت می پیوست. آن روزها آرزوهای کوچکی داشتم آرزوی شکلات یا عروسک و یا شاید خلاصی از کلاس های قرائت متون ادبی و اصیل! هیچ وقت تصورش را هم نمی کرد حسرت آرزویی آنچنان بر دلم بماند که روز ها بیایند و بروند و من در اندوهی سخت گرفتار باشم.

دقیقا 7 سال و دو ماه از آخرین آن مراسم که من ملکه اش بودم می گذرد. بعد از آشنایی با مهمترین رویداد زندگیم هر گز پا در محراب آن قسمت از آسمان که اشتباهی در زمین بنا شده بود نگذاشته ام. می ترسم هوایش ؛ بوی عطر ها مغربی ؛ زیبایی من در لباس های زر بافت ؛ نگاه سرشار از محبت فرشتگان و حس خدایی کردن مرا از رابطه های زندگیم بگیرد. می ترسم آن همه زیبایی و قداست آن همه مهر و عشق مرا با خود ببرند و  راهی برای بازگشتم باقی نگذارند...

چقدر تلخ است که روزی از خواب بلند شوی و تمام بت هایت ؛  تمام مقدسات و تمام آنچه معنای زندگانیت است را با دستان خود بشکنی ... بی پشتبان ؛ بی همدردی پا در مسیری تازه و پر پیچ و خم بگذاری مسیر سخت و پر فرازو نشیب و در هر قدم تنها و تنها و تنها تر شوی... چقدر سخت است تمام شکوهی را که باچشم می بینی به شکوهی روحانی و وعده داده شده ببخشی و ایمان بیاوری به خطی بر روی کاغذ در دنیایی که تو را از جنس خود نمی داند و نخواهد دانست ... چقدر سخت است هنگامی که برایت راه برگشتی باقی نمانده باشد... فرقی نمی کند چقدر بزرگ شوی ؛ چقدر عقلت برسد ؛ چقدر بد و خوب را تمیز دهی ؛  داغ زخم زبان ، داغ بی مهری ها بر دلت همچنان تازه خواهند ماند. فرقی نمی کند چقدر بالا بروی چون خاطرات آن پایین ها در اوج هم به سراغت می آیند و قلبت را مالامال می کنند از حسی اهورایی که نمی دانی سر چشمه گرفته از کجاست... و با خود می گویی آنجا که پایین است این بالا ها چه می کند؟

فرقی نمی کند چقدر صبور باشی ، چقدر مونس باشی ، چقدر مهربان باشی ، چقدر بخشنده باشی ، در دنیا  با همه این ها باز مشکلات کمرت را خم می کنند باز تنها می مانی و باز نامهربانی خواهی دید ... انگار دنیا را برعکس ساخته اند! تنها و تنها یک چیز است که می تواند همه ما را کمک کند و تنها یک راه نجات است برای تمامی مشکلات انسان ها و آن را ه ایمان است. فرقی نمی کند به کی یا به چی ایمان بیاوری ... ایمان به راهی که در آن پیش می رویم تمام مشکلاتمان را حل خواهد کرد و تبدیل به چوب جادو تو می شود تا از هر سدی هر چند اهریمنی و فوق بشری عبور کنی. باید به خودمان ایمان بیاوریم ؛  به آن سر چشمه ای که از وجودمان جاریست به قدرتی که در دستانمان است... ایمان بیاوریم. باید شک هایمان را باور نکنیم و به باورهام شک نکنیم... اما باید باور کرد. انسان را تنها باورهایش هستند که معنا خواهند بخشید.


پ.ن : اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش. دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود. اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : (( سکه رو که انداختم ، راه می افته.))

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای شاه ...

یک ساعت می شود... بی هدف از این وبلاگ به اون وبلاگ ، از این سایت به اون سایت... پیشانیم را  میگذارم روی میز...

دو ساعت شده... شاید بیست تا یا بیست و پنج تا شایدم بیشتر کتاب برداشته ام. رمان ، شعر، درسی ، داستان و... از این کتاب به اون کتاب .دریغ از خواندن یک کلمه....سرم را تکیه می دهم  به دیوار ؛ کتاب را می گذارم روی  صورتم....

چند ساعتی گذشته... دو، پنج ، شصت ساعت!... از جلو این پنجره به آن یکی پنجره از این تراس به آن  تراس ...سر م را خم می کنم بیرون... سقوط از بیست و یک طبقه....

بوی عطرت که می آید نمی خواهم جرعه ای از هوارا از دست دهم... عمیق و عمیق و عمیق تر نفس می کشم. دستم را از زیر سرم بر نمی دارم وانمود می کنم نیامده ای ... میروی آن گوشه در تاریک ترین قسمت اتاق می نشینی... حالا که می خواهم ببینمت نمی شود.... با خودم می گویم اگر بفهمد نگاهش می کنم بد است... پیش خودش چه فکر ها می کند...! اما من بی توجه به عقلم ؛ دلم می گوید نوش جانت !! حواست که نیست بلند می شوم میایم در نزدیک ترین فاصله ممکن به روحت ، هی پرسه می زنم ... طوافت می کنم... دری به کعبه باز نیست....

ببین کرم از خودته...تو هم بلند می شوی. فکر می کنم که داری میروی اما تو هم میایی من حواسم نیست . بخدا حواسم نیستا....!

مشکوک که می شوی ، زیاد که دقت می کنی ، جدی می شوم...  اخم هایم را در هم می کشم ؛ حق به جانب بر می گردم سر جایم می نشینم... دلم اما هنوز اونجاست...کنار تو!! یک کاغذ بر می دارم از تو می نویسم... عکست را نقاشی می کشم... لبخند زیبایت را مخصوصا با وسواس می کشم...

باید بروی... دلم گریه می کند خودم اما می خندم... قلبم دارد التماست را می کند خودم اما بی محلی... میروی ... میمانم با یادت با تو می مانم... من هستم... عکست هم هست ؛ همانی که خودم کشیده ام... یادت هست ؛ هر لحظه... عشقت هم هست؛  اما "ما " نمی شویم هر کاریشان هم که می کنم باز "من"  اند... "ما"  نمی شویم... .

        ***

 بیهوده تلاش نمیکنم ... دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود ...
تو را، من، "تو" کردم، در همین چند خط عاشقانه؛
وگرنه تو همان "او"یِ دیروزی ...


پ.ن : گیرم که باخته ام، اما کسی جرأت ندارد به من دست بزند ، یا از صفحه یِ بازی بیرون کند ؛ ... شوخی که نیست ، من "شـــــــــــــــــــــاه" شطرنجم !!!

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای آنها ...

یه الماس داشت. خیلی قشنگ بود.شفاف وجذاب!! دلش می خواست انگشترش کنه ولی فکر کرد این طوری شاید وقتی با دستاش کار می کنه به الماسش آسیب برسه. بعد فکر کرد گردن بندش کنه... این طوری همیشه یه جایی نزدیک قلبش می مونه.

الماسش دستش بود و داشت تو جنگل می رفت که یه گردو رو زمین دید . دلش گردو خواست ... دولا شد گردو رو برداره یهو الماسش از دستش افتاد تو شیب زمین... قل خورد و قل خورد و قل خورد تا آخرش افتاد تو یه گودال عمیق که پایین سرا شیبی بود...

می دونید آخرش چی موند ؟ یه آدم ؛ یه دهن باز ؛ یه  گردوی پوک ویه دنیا حسرت... .


پ.ن : عاقلانه انتخاب کن تا عاشقانه زندگی کنی . چون اگر عاشقانه انتخاب کنی عاجزانه زندگی خواهی کرد ...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای ... ...


وقتی در را بست رابطه ی من و آن اتاق را با تمام جهان هستی قطع کرد – برای همیشه -  صدای گام هایش که دور می شدند ... نه! او همیشه آرام گام بر می داشت و آدم اصلا نمی فهمید که کی می آید و کی می رود...

هرچه بیشتر به مغزم فشار می آورم آخرین تصویرش در ذهنم کم رنگ و کم رنگ تر می شود. یک عکس فقط  - که خودم ازش گرفته بودم- از او در ذهنم تداعی چهره اش را می کند. مهربان و آرام...

همه می گفتند چند سال که بگذرد درست می شود. خوب می شوی.یادت می رود و... اما همه مثل همیشه دروغ می گفتند. شاید این گونه زخم ها بر خلاف تمام زخم های دیگر زندگی با گذر زمان تازه و تازه و تازه تر می شوند... هر بار که رفتنش یادم می آید - این روزها مخصوصا- آتش می گیرم. دلم می خواهد سرم را روی شانه های کسی بگذارم و بلند بلند برایش گریه کنم.دلم می خواهد جیغ بکشم...زار بزنم...بلند صدایش کنم... التماس کنم برگردد....

همیشه-قبل از رفتنش- فکر می کردم آه ؛ کشیدن چه معنایی می تواند داشته باشد . باور کنید یکی از سوال هایی بود که همیشه ذهنم را درگیر می کرد! وقتی رفت فهمیدم... وقتی قلبت بسوزد ؛ وقتی قلبت بشکند و بسوزد ؛ وقتی روحت متلاشی شود؛  وقتی رابطه ات با دنیا قطع شود وقتی قسمتی از وجودت برای همیشه از درونت بیرون کشیده شود ؛ وقتی احساساتی مثل عشق، توجه ،علاقه  در درونت بمیرند آن موقع است که ، آه می کشی... آه ؛ صدای روحت است وقتی دارد ریز ریز می شود. آه را ، خود آدم نمی کشد –باور کنید_ آه بی اختیار است... شاید تنها کلمه ایست که وقتی کلمات یارای حمل بار احساسات را ندارند به دادت می رسد تا بدانی تو هنوز زنده ای...

وقتی رفت تنها به یک موضوع فکر می کردم...اینکه چرا هیچ وقت دستانش را نگرفتم در چشمش نگاه نکردم به او نگفتم چقدر – بی اندازه- دوستش دارم... از تمام انسان های دنیا بیشتر...چرا هیچ وقت محکم بغلش نکردم... واقعا چرا؟؟ فکر می کردم تا آخر دنیا کنارم می ماند فکر می کردم به این زودی ها نرود... باور کنید خیلی به او نیاز دارم...

در تمام دنیا هر چیز بی ربط و با ربط  مرا یاد او می اندازد.روزی هزار بار یادش می افتم. دستانم...تک تک سلول هایش در حسرت دستانش هستند... تنها کسی بود که دستانم را گرفت...در شادی وغم  روزهای بد و خوبش... او تنها کسی بود که همه چیز را می دانست...هیچ وقت را به یاد ندارم که سوالی کرده باشم و او جواب نداده باشد یا غلط جواب داده باشد...

تمام اتفاق های خوب زندگیم را چه وقتی بود و چه الان که رفته است مدیون او می دانم.همیشه اسطوره ام هست و می ماند. گل های یاس و محبوبه شب را خیلی دوست داشت و رنگ آبی نفتی را...

خطات به سه گونه خط نوشت : اول آنکه خود خواند و نه دیگری.دوم آنکه هم خود خواند و هم دیگری. سوم آنکه نه خود خواند و نه دیگری واو آن خط سوم بود....


پ.ن : چه تلخه تو همون باشی / که تنهایی مو می سازه / یه چیزی جا بذار اینجا / منو یادتو بندازه / نمی ترسم اگه گاهی / دعامون بی اثر میشه / همیشه لحظه ی آخر / خدا ...نزدیک تر...نزدیک تر... نزدیکتر...

(حدیث دهقان)

پ.ن : من با تو سوختم که بدانم چه می کشی / احساس سوختن به تماشا نمی شود

پ.ن : دل کندن اگر حادثه ای آسان بود / فرهاد بجای کوه دل را می کند ...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای اِوَانجلینا ...

مثل همیشه صورتش را جوری می چرخاند که نیم رخش به طرف من باشد. به نظرش یک خانم باید این گونه بنشیند .درست عین خودش!! موهایش را مثل همیشه روی نیم رخ چپ صورتش جوری پوش داده است که فکر می کنی یک بالشت کوچک زیر آنها قرار داده که این گونه بالا ایستاده اند. آرایش ساده ای دارد اما بسیار تجملی به نظر می رسد و تنها یک خانم قادر است این گونه صاف روی صندلی بنشیند ؛ درست مانند خودش. البته خط چشم باریک و بلند چشمانش هم از این قاعده خارج نیستند!!

با دستمال گل دوزی شده ، اشکی که از چشمش روی گونه اش غلطیده است را پاک می کند و پلک می زند. چندتا پشت هم... اما باز همان بانوی با جسارت و قوی است حتی با چشمانی تر! همیشه استبداد، قدرت ، سردی و وقار در تمام چهره و حرکاتش موج می زند... همیشه! کمی به جلو می آید و از کیف کوچک دستیش یک وسیله ی بسیار زیبا با طرح های گل رز درمی آورد ؛ آیینه اش است، آرام  در آن را باز می کند و خودش را در آن ورنداز می کند کمی با دستمال گل دوزی شده اش زیر چشمش را پاک می کند و آینه را سر جایش می گذارد. و تکیه می دهد ... بدون اینکه حتی یک درجه از زاویه قائم بندش کم شود...

نگاهم که می کند می ترسم... خوب این نگاه را می شناسم . سرشار از تنبیه و سرزنش است. همیشه مرا این گونه نگاه می کرد و حالا هم فرقی با قبل نکرده. بعد نگاه سرشار از سرزنشش تبدیل به نگاهی سرشار از نا امیدی و بد اقبالی (به قول خودش) می شود... بدون اینکه اهمیتی برایش داشته باشد که می خواهم به حرف هایش گوش دهم یا نه و اینکه این موقع شب جای این حرف هاست یا نه با کلمه ی همیشه گیش شروع به یک سخنرانی طولانی می کند : (( یک خانم ....))

من هیچ وقت مانند الگو های از پیش تعیین شده ی او نبودم و نشدم. او همیشه سنبل یک بانوی اشرافی و با وقار بود. حتی ابسیلونی با تعریف هایی که می شود از یک پرنسس کرد فاصله ندارد. اما من نه یک پرنسس بودم و نه توانستم یک پرنسس شوم . اما اعتراف می کنم  همیشه دوست داشتم که پرنسس باشم اما از نوع مهربانش !... البته شاید این علاقه به پرنسس بودن هم تقصیر او بود چون همیشه با این نام صدایم می کرد البته به تمسخر ... انقدر با معیار هایش فاصله داشتم که کم از یک جانی برایش نبودم...

اما یک حقیقت وحشتناک وجود دارد که همیشه مرا آزار می دهد و اینکه به گفته ی بسیاری که او را خیلی خوب و خیلی بهتر از خودش می شناسند من مانند او هستم حتی به عقیده برخی شبیه ترین فرد به او یم. آه که چقدر برایم درد آور است وقتی با لبخندی تلخ این حرف را از کسانی می شنوم که  یقین دارم نه تمسخر است نه مبالغه و نه دروغ و هیچ شکی در حقیقتش نمی توان برد!!

آری من خلق و خوی او را دارم... همان دیوی که آزارم می داد و می دهد. شاید در گیری شدید ما دو نفر باهم  ریشه در این شباهت زیادمان به یکدیگر دارد. تمام زندگیم تلاش کردم مانند او نباشم و به خیال خودم موفق هم بودم اما گواه شاهدان چیز دیگریس... گواهی تلخ از یک شباهت شوم... شاید من یک  خانم مستبد و قدرت مند و سرد و خودخواه و مغرور و یک دنده و آزار دهنده و ظالم و ... باشم اما با یک تفاوت فاحش با او دارام ؛ من هیچ وقت به بدی او نمی شوم. من با او فرق دارم. من هیچ وقت در تعریف او به عنوان یک خانم نگنجیدم و نمی گنجم ونخواهم گنجید...

اوانجلینای عزیزم! با تمام احترامی که برایت قائلم  می گویم که کور خوانده ای که در مسیر شبیه سازیت به جایی رسیده باشی... فرق من با تو فرق دریا و آسمان است ؛ شاید باهم اشتباه گرفته شوند اما تفاوتشان فاحش تر از این حرفاست... در ضمن من یک خانم با شخصیت هستم حتی اگر قوز دار بنشینم ، بلند بخندم ،  صاف راه نرم و مانند دیوانه ها بدوم و زمین بخورم حتی اگر با بچه ها هم بازی باشم و بی قید و بند به انسان ها عشق بورزم بدون آنکه برایم مهم باشد از کدام طبقه ی اجتماعی هستند... حتی اگر یک خواننده و یا یک گل فروش و یا یک رقاص باشم !! من یک خانم با شخصیت هستم نه به خاطر اینکه نام خانوادگی بزرگی را یدک می کشم یا قدرتمند تر از دیگرانم یا هیچ کس به خودش اجازه نمی دهد حتی در تصورتاش مرا باز خواست کند  من یک خانم با شخصیت هستم فقط چون دوستانم به من اعتماد می کنند و دستانم قادر است دست هرکسی را برای کمک به او بگیرد... چون انسان ها را تحسین می کنم به دلیل نوع شگرف خلقتشان در هر نژاد و رنگی که باشند ؛ فقط به خاطر همین.


پ.ن : اِوَانجلینا ِ نامی مذهبی برای دختران مسیحی است به معنی کتاب مقدس انجیل که به زبان ابری چراغ هدایت کننده معنا دارد. این نام در گذشته تنها باید بر دخترانی از طبقه خاص اجتماعی نهاده میشده و هر کسی اجازه داشتن این نام را نداشته است!!

 

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای درختی ها ...

 

خاموش مانده اند. آنچنان خاموش که در رستاخیز کلمات بی مفهوم معنا می شوند... . خاموش ، آنچنان که در مرزهای حصار کشیده ی آژیرهای خطر، خونسرد و سهمگین نظاره گر می مانند...! خاموش اند ، آنقدر که رنگشان آبی می شود، آنقدر که ...

همین حالا در روی مرزی ترین حالتی که به عقل سوسک های سیاه اما درختی خواهد رسید ، یکی از آنها در خاموشی خود کشی کرد...

خاموش اند ، بی آنکه انعکاسی داشته باشند ، بی آنکه انرژی حمل کنند ، بی آنکه باشند... در ورته ی نا شکیبای قاب های توخالیِ چهره های شرمگین از گذشته ی شان ، پلنگی می شوند و می تازند ؛ می درند مرا و خونین رهایم می کنند. اما باز هم خاموش اند...

اتم هایی در دل مولکول های هوا وجود دارند که الکترون هایی درون آنها می چرخند بدون آنکه درهسته یشان سقوط کنند... آنها را می گویم... بعد از رفتنت ، خاموش خاموش خاموش مانده اند...!!

 


پ.ن : یه وقتایی انقدر حالم بده که می پرسم از هرکسی حالتو/ یه وقتایی حس می کنم پشت من همه شهر می گرده دنبال تو ...

پ.ن : عکس کاری از آقای حسین حقیقیان ؛ نقاش وشاعر معاصر است. او همیشه می گوید : (( وقتی بزرگ می شوی سخت می توانی بازی کنی ! وقتی بازی با ابزار را یاد بگیری دنیای کوچکی می سازی ! ولی دیگر درون خودت جا نمی شوی .))

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای نگاه ...


چشم هایم را که می بندم می آیی. آرام و با لبخندت ؛ نا خودآگاه من هم می خندم... مثل همیشه هستی آن گونه که می شود دوستت داشت. چشمانم را که می بندم نزدیکی و قابل لمس .مانند خودم هستی.چشمانم که بسته است مثل من می خندی ، گریه می کنی ، مثل من احساس می کنی. چشمانم را که می بندم می خندم ؛ زیاد می خندم. آخر همه چیز درست می شود. حس می کنم آرزو هایم به حقیقت می پیوندند و من خوش بخت می شوم. چشم هایم را که می بندم همه چیز بوی سیب می دهد...

چشم هایم را که باز می کنم آنقدر دور شده ای که دستم بهت نمی رسد. دنیا یخ می بندد و تو مثل همیشه سرد می شوی. اما هنوز هم آن گونه ای که بشود دوستت داشت .چشم هایم که باز است گاهی آنقدر بالا می روی که هر چه زیر پایم را بلند تر می کنم باز هم کم است و گاهی آنقدر پایینی که از خودم می پرسم تا کجا باید کوتاه شوم. چشمانم را که باز می کنم بقض گلویم را می گیرد. حقیقت این است که تو نیستی و انقدر ها دوری که هیچ وقت ، آری ؛ هیچ وقت به من نخواهی رسید. چشمانم را که باز می کنم همه چیز بوی خاک می گیرد...

کاش یک روز جای دنیای چشمانم عوض می شدند. اما من می دانم که می ترسیدم چشمانم را باز کنم. می ترسیدم ببینمت که هستی و باز فکر می کردم حقیقت نداری. آخر تو هیچ وقت حقیقت نداشتی. همیشه یک حاله بودی...یک نگاه بودی. همیشه فقط یک موج از انرژی  بودی اما افسوس وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود...موج تو مرا با خود برده بود.

نمی دانم بگویم مهم نیست یا نه خیلی هم مهم و حیاطی است. فکر کنم اصلا هیچ کدام باشد!! منظورم همان انرژی است .همان موجی که وقتی هستی آنقدر خوش حالم که می خندم مانند دیوانه ها ... حتی الان هم که به آن موقع ها فکر می کنم می خندم. وقت هایی که موج تو هست وقتی هستی در نزدیکی هایم و ارامش تمام دنیا یم را با خود می برد و من مانند دیوانه ها می خندم و می خندم و می خندم...

این روزها بیشتر دعا می کنم که ای کاش قانون جذب حقیقت داشته باشد. آن وقت دنیای چشمانم به هم می پیوندند... نمی دانم این خوب هست یا نه اما همین که تو هستی و باشی جرات می کنم تن به هر آرزویی بدهم.آرزو که عیب نیست...آرزو های من حقیقت پیدا نمی کنند. راستی  یک چیز دیگر راهم بگویم و بروم ؛ آقای حافظ می گوید در راهی و نزدیک است که برسی حواست باشد من درام دنیای چشمان بسته ام را می بندم لای پلک هایم نمانی...


پ.ن : در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد/حالتی  رفت که محراب به فریاد آمد

پ.ن: ومهربانیت از دور چه نزدیک است , عجیب حس می کنم که جغرافیا دروغ تاریخ است.

پ.ن: فکر کردن به بعضی ها لبخندی از شادی روی لبانم می نشاند! چقدر دوست درام این بعضی ها را...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
جشنواره شعر و داستان ارغوان

کانون ادبی باران دانشگاه علوم اقتصادی با همکاری وزارت علوم تحقیقات و فناوری برگزار می کند:


جشنواره سراسری شعر و داستان کوتاه ارغوان
ویژه دانشجویان دانشگاه های سراسر تهران


با موضوع آزاد


بخش های جشنواره :
- شعر در سه قالب کلاسیک ، نو و ترانه
- داستان کوتاه


مهلت ارسال آثار تا پایان اسفند ماه ۱۳۹۰
از طریق ایمیل به ادرس :
jashnvareiearghavan@yahoo.com

برای کسب اطلا عات بیشتر شما را به وبلاگ جشنواره دعوت می کنم.

http://jashnvareiearghavan.blogfa.com/


"حضور شما افتخار ماست"

منتظر قطره قطره هنرت هستیم در روز دریا شدنمان...

کانون ادبی باران

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای مرگ...


قبلا ها شنیده بودم که آدم گاهی در زندگیش به بن بست می خورد.یعنی نه راه پیش دارد و نه راه پس. همیشه با خودم فکر می کردم مگه اصلا همچین شرایطی می شود که اتفاق بیوفتد. خب آدم قبل از این که وارد این بن بست شود می فهمد دیگر؟!

اما همین چند ساعت پیش بود که به خودم آمدم و دیدم ته یکی از این بن بست ها هستم. حال وحشناکی است که به ته چیزی برسی. حال بدی است وقتی روبه رو یت دیوار است. حالم بد است کلا.

نمی دانم گریه کنم.داد بزنم.کمک بخواهم یا... فقط هی خدا خدا می کنم تا مگر خدا دلش بسوزد و کاری کند که آن هم بعید است. چون حتمن یک غلطی مرتکب شدم که به این حال و روز افتاده ام و حالاست که باید تاوان پس بدهم.

هی گشتم دورو برم را تا مگر سنگ صبوری پیدا کنم. تا شاید یک کور سوی نوری باقی مانده باشد اما دیدم نه این جا دقیقا خود بن بست است. این جا راه برگشتی نیست. این جا همان ته است که می گویند. چند باری را هم خواستم دور بزنم و برگردم به هر حال از هیچی بهتر است اما بدبختانه آن را هم نمی توانم انجام بدهم. واقعییتش این است که هیچ کاری هیچ هیچ هیچ کاری از دستم بر نمی آید. مفلسم. بی چاره ام به مفهوم و مصداق!!!

الان دقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه از بن بستم می گذرد. می دانید دیگر باید همین جا تمامش کنم. زندگیم را می گویم. این نامه را هم نوشتم تا از آنهایی که آن را می خوانند تشکر کنم که در این بن بست بد ، حواسشان به ما بود. به هر حال مرگ حق است . ماهم نوع خود کشی اش را انتخاب کردیم. اینجاست که می گویند هر خوبی و بدی که از ما دیدید حلال کنید. من می گویم نخواستید هم نکنید. چون من که زندگیم را تمام کردم شاید جایی مثلا در یک بن بست در زندگیتان بعد از من این حلال نکردن به دردتان بخورد. دنیایس دیگر... خدا حافظ دوستان و آشنایان عزیزم. باور کنید همه تان را دوست داشتم و هیچ وقت بدتان را نخواستم و در حقتان بدی هم نکردم. این را با شجاعت می گویم و با سوگند چرا که اگر بد بودم به این بن بست حالا حالا ها نمی رسیدم. در مراسم ختمم اگر آمدید می بینمتان.

همیشه فکر می کردم اگر روزی خواستم خود کشی کنم نامه ای که می نویسم به این نثر باشد. جرات خود کشی که نداشتم لااقل این نامه را بخوانید حیف است. ناکام نرود از این دنیا.


نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای من ...

خدا حا...

با تمام برگان پاییزی مانوس می شوم

و در کمال نا باوری عاری از افسوس می شوم

نیمه شب در کلید واژه های خدا حا...

نه

بر گردهای تو ؛

 لحظه لحظه در کوره راههای رفتنت

فانوس می شوم

برای من نشانه هایی از رویا می شدی

در قفس

انگار ،ولی ،من

در رویاهایت کابوس می شوم

سکوت این خانه از من نفس می برد بی امان

ومن

با لبانی دوخته از عمق تو ناقوس می شوم

لبخند

شک

و پیمودن تمام خطا های تو

ولی باز من برای تمام قدم هایت

پا بوس می شوم

چشم

لحظه ای

اشک

و مه ای که در جاده هاست

هر لحظه برای قوم هابیلیان ملموس می شوم

نه

انگار سالهاست که من برای تو...

باشد

برای دلخوشیت

 از نفس هایم مایوس می شوم.

الهه ۲۹/۱/۸۹

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای تو فقط...

می دانی آدم ها خیلی تنها هستن.همه یشان را می گویم.آدم ها همه تنها هستن انقدر تنها یعنی خیلی زیاد بیچاره آدم های تنهای بدبخت که هیچ کس را ندارند و همیشه تنها هستن و تنها می مانند. آدما های تنها...

آدم ها خیلی بیمارند.خیلی زیاد بیمارند آنقدر بیمارند که مریض شده اند.آدم ها بیمار همه چیزند.این چیزها آنقدر زیاد اند که آدم ها خیلی بیمار شده اند. آدم ها بیمار و مریض و بیمار بیمارند...

می دانی من با همه شان فرق دارم.با همه فرق دارم.اصلا من تکم. انقدر فرق دارم که نه تنها تنها نیستم بلکه بیمارهم نیستم من خیلی فرق دارم هیچ کس مثل من نیست من تنها و تک هستم و با همه فرق دارم...

تو نفهمی .آنقدر نفهمی که با ور نمی کنی تنها و بیماری و به من که تنها و بیمار نیستم احتیاج داری.تو خیلی زیاد نفهمی. هم تنها هم بیمار و هم نفهمی. کاش انقدر نفهم و بی شعور نبودی.نفهم تو به من نیاز داری...

تنها باش.بیمار باش. تا به من نیاز داشته باشی.اما بفهم که تنها و بیماری و به من نیاز داری. باشه؟ خواهش می کنم... باشه؟؟؟!

 


**نمی دانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دل تنگ تر... فقط می دانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای بی آنکه نباشی...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای سکوت...

خيره در  برگ ريزان پاييز حياط كوچكشان بود و به رقص باد با برگ هاي طلايي فكر مي كرد. چند وقتي مي شد كارش همين بود. ايستادن و چشم دوختن به پاييزي كه هر روز زيبا تر مي شد. پنجره را باز كرد و نوازش باد بر صورتش تاب را از او گرفت و آرام اشك روي گونه هايش نقش بست . خوب به ياد مي آورد روز تولد اورا. پاييز بود و نم نم باران  تمام خيابان هارا خيس كرده بود. وقتي فرزندش به دنيا آمد ، خود را خوش بخت ترين انسان روي زمين مي دانست .آنقدر شاد بود كه هيچ چيز در دنيا نمي شناخت كه ياراي گرفتن اين شوق را  از وجودش داشته باشد.

ماه ها براي نام گذاريش مي انديشيد ؛ حتي چندين كتاب خريده و همه ي آنها را به دقت بررسي كرده بود. اما وقتي براي اولين بار در آغوشش گرفت انگار خودش با زبان بي زباني به او فهماند كه چه نامي برازندهِ اوست. سياهي موهايش براي كودكي يك روزه عجيب بود و چشمان درشت و مشكيش كه بي وقفه باز بود با حيرت همه جارا بررسي مي كرد. حتي پرستارهاي بيمارستان هم از اين موضوع تعجب كرده بودند. پوستش سفيد و گونه هايش سرخ ؛ بي شك زيبا ترين دختري بود كه خدا آفريده.

دختركش هر روز كه بزرگتر مي شد و بر زيبايي اش افزوده مي گشت و حس افتخاري را كه به او داشتند در قلب خانواده بيشتر مي كرد. بي وقفه پله هاي ترقي را پشت سر مي گذاشت و بزرگ و بزرگتر مي شد اما ناگهان... ؛ گريه امانش را بريد ؛ هربار تكرار مي شد آن روز شوم در فكرش و هربار تكه تكه مي كرد روح اورا.

تحمل فضاي خانه را بي دختركش نداشت. به سرعت پنجره را بست و چيزي پوشيد واز خانه بيرون زد. باد به شدت مي وزيد و برگ ها را در همه ي جهات به پرواز در مي آورد. در خاطراتش گشت؛ از همين مسير بود كه براي اولين بار به مدرسه بردش. از همين مسير بود كه به دانشگاه رفت ؛ در همين مسير بود كه براي آخرين بار از او خداحافظي كرد. مانند ديوانگان گريه مي كرد و راه مي رفت و هيچ توجهي به عابراني كه با تعجب نگا ه هاي پرسش گرشان را به سويش مي فرستادند نداشت.

وقتي به خودش آمد كه مسيري طولاني را پيموده و بي آنكه متوجه باشد درست مقابل بيمارستان ايستاده بود. هفته ها مي شد كه كار و زندگي اش  شده بود آمدن به بيمارستان و انتظار پشت انتظار. گويا تمام اركان دنيا به همين جا مي رساندنش و انگار در همين جا كه روزي زندگي اش شروع شده بود روزي هم بايد پايان مي گرفت. با خودش انديشيد:‌(( بي دختركم خواهم مرد...)). و دوباره گريه و فقط گريه...

خودش را پشت در اتاقي كه  حالا برايش تنها يك اتاق از بيمارستان نبود بلكه آرامگاه تمام آرزوهايش شده بود رساند. روز ها مي شد كه آن دختر زيبا و معصوم را كه سمبل تمام نعمت هاي دنيايش بود، آن موجودي كه خنده هايش سكون را از همه ي پدیده ها مي گرفت و صدايش نوازش روح را به همراه داشت اكنون ساكت تر و غم انگيز تر از هر چيز، خواب مي ديد و با لوله ها و سيم هايي كه مانند خار هاي صحرايي گل رزي را در خودشان محبوس مي كنند جسم نحيفش را  زنداني كرده بودند .  روز ها بود كه چشمان سياه و براقش را باز نكرده بود و با نگاهش به دنيا معنا نمي بخشيد. باورش براي او سخت بود كه زندگي؛ زندگيش به چند دستگاه وابسته شده و از نظر خيلي ها ديگر مرده است . كلمه ي مرگ، مانند پتكي بر سرش فرود مي آمد و تك تك اجزايش را به لرزه مي افكند و قلبش بي امان حقيقتي را كه ذهنش تاييد مي كرد انكار مي گفت.   مي خواست صدايش بزند ولي مي ترسيد كه باز مثل هميشه بي پاسخ به لب هايي كه انگار خيال باز شدن ندارند چشم بدوزد و هيچ نتيجه اي نداشته باشد؛ اما مگر ميشد؟! آرام بغضش را كنترل كرد و زير لب نامش را زمزمه كرد :  (( ماندانا... )) و با سكوت دختركش باز دنيا بر سرش خراب شد. نامش ماندا گذاشت تا هميشه در كنارش بماند. اما افسوس كه جاودانگي برايش محال مي نمود.

دستان دختركش را گرفت . ديگر آن گرماي سابق را نداشت. ديگر پوستش به سفيدي برف نبود .  صورتش را نوازش كرد . بوسيدش و با تمام احساس با او درد و دل كرد اما هيچ جوابي در پي نداشت . مانند تابلويي بي جان بود كه تنها ياد گارهايي را در ذهن تداعي مي كرد. زجر مي كشيد و انديشه ي اين كه دختركش هم دارد زجر مي كشد بر درد هايش مي افزود.

از اتاق بيرون آمد و بر روي يكي از صندلي هاي بيمارستان نشست. سرش را به ديوار تكيه داده بود و خاطراتش را ورق ميزد و گاهي اشكي از گوشه ي چشمش سرازير مي شد.

در خيالاتش شناور بود كه ناگاه چيزي ديد كه باورش نمي شد. قلبش به تپش افتاد؛ دختركي كوچك كه هفت يا هشت سال بيشتر نداشت . پوستي سفيد ، موهايي سياه و بلند ، چشماني درشت و سيا ه و براق ، گونه هايي سرخ مانند سيب. انگار دخترك خودش را مي ديد. دخترك ايستاده بود وسط راه روي بيمارستان و نفس نفس مي زد. بي اختيار بلند شد و به سويش رفت ؛ روبه رويش زانو زد. دستش را روي گونه ي دخترك گذاشت و نوازشش كرد؛ گرم بود. دستان كوچكش را در دستش گرفت و روي قلبش گذاشت ؛گرم بود. دخترك زنده بود و نفس مي كشيد نه مانند ماندانايش كه ديگر... اشك چشمانش را پر كرد ، اي كاش زمان متوقف مي شد  و دخترك پيشش مي ماند. دختر كوچولو لبخندي به زيبايي گل ها زد و آرامشي به قلب او داد كه روزها بود احساسش نمي كرد.

بانويي ميان سال از انتهاي را هرو صدا زد (( ماندانا ...مامان بيا ...)) . تمام بيمارستان دور سرش چرخيد كودك دستانش را از دستان او بيرون كشيد و آرام به سوي مادرش دويد. چند ثانيه در همان نقطه اي كه زانو زده بود بي حركت ماند و به جايي كه مادر و كودك در آن  ايستاده بودند خيره ماند. باورش نمي شد؛ گويي خواب ديده بود.

با صداي يكي از پرستاران بخش به خودش آمد. ((چرا اينجا نشسته ايد؟)) و با نگاهش مسير چشمان اورا پيمود و ادامه داد   (( دخترك بيچاره ، خيلي زيباست. مگه نه؟ مثل دختر شما. هم اسم ، هم هستند. و احتمالا هم تقدير....)) جمله ي آخر را با كراهت و اندوه گفت.

نگاه پرسش گرش را در حالي كه از زمين بر مي خواست به پرستار انداخت؛ (( مشكل قلبي داره، بايد پيوند بگيره وگرنه... خيلي كوچيك ونازه. مانداناي ناز، كاش...)) حرفش را خورد و ادامه داد (( ...رنگتون خيلي پريده. آب قند مي خواييد؟)) و بي آنكه منتظر جواب باشد از او جداشد.

•           

مثل معجزه بود. در تمام بيمارستان پيچيد و دهان به دهان مي گشت . كساني كه مي شناختندش باورشان نمي شد و عكس العمل همه بعد از شنيدن اين خبر همين جمله بود (( خانواده ماندانا ؟؟ امكان نداره...)) . كسي جرأت نداشت با او سر موضوع اهداي اعضاي جگر گوشه اش حتي حرف بزند چه برسد كه از او بخواهد اين كار را انجام دهد.

تمام مدت انتقال دخترش به اتاق عمل و پايان يافتن درد هايش هر بار كه  مي خواست پشيمان شود به ياد لبخند و گرماي دستان آن دختر كوچك مي افتاد. و به ياد لبخند ها و گرماي قلب هايي كه از وجود ماندانايش  بودند. ماندانايي كه گرماي تمام دنيايش بود. غمگين بود و دل تنگ. آنقدر دل تنگ كه پي در پي آه مي كشيد ؛ و جز خودش هيچكس معناي اين       آه كشيدن ها را نمي فهميد . پيوسته مي گريست  اما آرامش روح ماندانا را به خوبي احساس مي كرد، همين باعث آرام شدنش مي شد. از روزي كه برگه هاي اهداي اعضا را امضا كرد ماندانايش را بعد از مدت ها بيشتر به خودش نزديك حس    مي كرد و روز به روز اميدي كه اصلا نمی دانست از کجا به او الهام می شود، بيشتر در درونش پا مي گرفت. ماندانايش  حقيقتا ، ماندانا بود.

 

•          

چهل روز گذشته بود . چهل روز بود كه دنيا با قبل خيلي فرق داشت. چهل روز بود كه جايي خالي ماندانا در خانه شكلي ديگر داشت . چهل روز بود كه در قلبش ماندانا را با افتخار بيشتري حس مي كرد. باران    مي باريد و چتر در دست بالاي سر آرامگاه ماندانايش ايستاده بود و اصلا قبول نداشت كه دختركش را مرده بخوانند. باز هم به روزش تولدش فكر مي كرد . هم به اولين بار و هم به دومين باري كه متولد شده بود . غرق در افكارش بود كه مانداناي كوچكش صدايش زد. ديگر نفس نفس نمي زد . با شاخه اي گل براي دلداريش آمده بود. به چشما نش نگاه كرد. دستان گرمش را گرفت و در آغوش كشيدش. ضربان هاي قلب مانداناي كوچكش  بود كه باز هم به دنيا معنا مي بخشيد . بوسيدش ، نوازشش كرد و با او دردِ دل كرد. ماندانايش زنده بود ؛ يقين داشت. آرام بود و هيچ چيزي در دنيا سراغ نداشت كه بتواند اين آرامش را از او بگيرد. ماندانايش به راستي هميشه ماندني شد.

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای یک مرد...

تصویر غروب دریاچه انقدر دلنشین و مجذوب کننده بود که به راحتی  گذر زمان را از خاطر ببرد. صدای مرغابیان در حال کوچ به سرزمین های جنوبی  حکم سمفنی آمدن پاییز را داشت. تمام درختان اطراف دریاچه ی(( قوی آبی))  لباس های زرد و قرمز خودشان را پوشیده  و برای میهمانی باران آماده بودنداما علف های سبز حالاحالا ها خیال زرد شدند نداشتند . آخرین دسته ی مرغابیان که از روی دریاچه به پرواز در آمدند از تنها شدن دریاچه غمگین شد. تنها آخرین نواره های نور نارنجی خورشید بود که اورا آنجا نگه می داشت. باید با خورشید تابستان وداعی گرم و صمیمی می کرد...

هوا تاریک شده بود و خش خش برگان در هر طرف احساس ترس را تداعی می کرد. آوازی را زمزمه می کرد تا از ترسش بکاهد. هر بار به خود قول می داد وقتی هنوز هوا روشن است باز گردد اما هربار فراموش می کرد. از بین شاخه های لخت درختان به سختی می گذشت و حواسش را جمع می کرد که لباس هایش پاره نشوند. غرق در افکارش بود که صدایی از رفتن بازداشتش. انگار دو نفر مشغول صحبت باهم بودند. چند لحظه آرام ایستاد و حواسش را جمع کرد تا بفهمد صدا از کدام طرف است. چند قدم به راست رفت و از میان شاخه درهم درختان دوست صمیمیش را همراه با مردی در کنارش دید. خوش حال شد. دیگر مجبور نبود تنها از میان این جنگ ترسناک راه خانه را پیدا کند. اما آن مرد چه کسی بود ؟ چرا سارا در این باره به من چیزی نگفته بود؟ حس کنجکاوی اورا از رفتن به سمت دوستش باز داشت. هوا خیلی تاریک بود و از آن فاصله فقط سارا را می شد دید. با قدم هایی شمرده شروع به حرکت کرد. شک نداشت. آن مرد نامزدش ویلیام بود. گام هایش قدرت بیشتری پیدا کرد و  سرعتش بیشتر شد. با خودش گفت عجب شانسی وسط این جنگل تاریک دو دوست صمیمی...

بلخند روی لبانش یخ زد. انگار دچار مار گزیده گی شده باشد تمام بندش خشک شد. حتی درست نمی توانست نفس بکشد. چیزی را که می دید باورش نمی شد. تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که برگردد تا مجبور به دیدن نباشد. کلمات ، سار؛ صمیمی؛ ویلیام ؛ دوستی و عشق در جدالی نابرابر از درون نابودش می کردند. صدایی گام هایی که دور می شدند وقهقه ای که دور و دورتر می شد نشان رفتن سارا و ویلیام بود.نمی خواست بر گردد و به آن صحنه دوباره نگاه کند. به سختی شروع به حرکت  در خلاف جهت قبلش کرد...

نمی داست چه مدت است که دارد راه می رود. اما از بوی زوخمی که می آمد می دانست نزدیک دریاچه است. چند درخت را که رد کرد دوباره دریاچه را دید اما این بار تاریک و فقط ماه در آسمان بود. سفید وسیاه. رنگها از دریاچه همراه با دسته ی آخر مرغابیان کوچ کرده بودند. با خود گفت : (( و دیگر باز نخواهند گشت... )) . شروع به گریه کردن کرد. آنچنان گریه می کرد که انگار کسی مرده باشد. به هق هق که افتاد راحت تر نفس می کشید.تمام بدنش یخ زده بود. تازیانه های باد های سرد بر پیکرش می خورد و درد جسمی را بر درد روحیش می افزود...

تمام صورتش یخ زده بود و قلبش به شدت درد می کرد .گرمای دستانی را بر روی شانه هایش احساس کرد. برگشت. ویلیلام با لبخند درست روبه رویش ایستاده بود. با شنیدن اولین حرف کلمه ((عزیزم... )) سیلی محکمی در گوش ویلیلم زد و با حرس حولش داد  و به زمین انداختش. پشت سر ویلیام سارا همراه با پسر جوانی هم قد و هیکل ویلیام ایستاده بودند. مات و مبهوت شد... نمی دانست چه اتفاقی افتاده است . ویلیمام که حالا دیگر بلند شده بود در آغوشش گرفت. من هیچ وقت تنهات نمی ذارم...


پ.ن : دلمان که میگیرد تاوان لحظه هایی است که دل میبندیم...

پ.ن: جیزووویززز دوستت داریم (تکرار)

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای اسکارلت(1)....

با خودش فکر کرد (( مگه آدم چقدر می تونه دووم بیاره.خب دلم شکسته. چقدر با همه خوب باشم همه بی خیال ما...)) ملحفه رو دور خودش پیچید و یک چرخ  نود درجه به بندش داد و خیره شد به در. در؛ درست روبه رویش بود. (( یعنی اولین کسی که میاد تو کیه؟؟)) براش اهمیت چندانی نداشت فقط دلش می خواست به بهانه ای خودش را سرگرم کند . فکر اینکه هیچ کس در این دنیا نبینتش خیلی دردناک بود. چرا فکر می کرد کلی دوست دارد؟! این سوالی بود که هر وقت به عقربه های ساعت چشم می دوخت مانند پتکی بر سرش می کوبید.

او کاملا تنها بود. این حقیقت داشت. بلند شد و به سمت تلفن رفت. کلی فکر کرد چه کسی ممکن است وجود داشته باشد که بشود چند کلمه ای با او حرف زد. از کل لیست بلند بالایی که در سر داشت پنج نفر را گل چین کرد. تلفن را که برداشت پنج دقیقه هم طول نکشید که دوباره سر جایش گذاشت. هیچ کس نبود.بودند اما دلشان نمی خواست با او باشند! یاد روزهایی کرد که ساعت ها پای درد و دل آنها که امروز نبودند ماند و با آنها گریه کرد. با یک حرکت مار پیچی خودش را به کنترل ضبط صوت رساند و یک شماره را از رویش فشار داد. ((خفه شو...)) این را بعد از شنیدن صدای خواننده گفت و شماره بعدی را فشار داد.  

یک فنجان قهوه ریخت و روی کاناپه بزرگ و زوار در رفته اتاق پخش شد. ((گور بابای دنیا. از همه شون متنفرم. عوضیا...)) با لبخندی حاکی از رضایت از فحش به خلق خودش را با قهوه مشغول کرد. (( چه بی تربیت)) این را همراه با قحقحه ای بلند گفت و باز چند فحش آب دار به افراد مشخصی داد. این کار آرامش می کرد.

صدای بچه ها که در کوچه مشغول بازی بودند اعصابش را بیشتر خورد می کرد . دلش می خواست پنجره را باز کند و نعره بکشد((کره خرا الان میام توپتون جر می دم...)) اما چون رفتارش مثل پیر مرد های نود ساله بود از این کار صرف نظر کرد .اما باز به فحش دادن در خفا ادمه داد. یک لحظه از ذهنش گذشت که بلند شود و اس ام اسی حاوی یکسری حرف ناشایست و به قول خودش لیاقت اطرافیانش به آنها بفرستد اما می ترسید از اینکه تنها تر شود. و باز گفت: ((گور بابا شون...))

از رفتارش خجالت کشید.چقدر بهانه گیر و حوصله سر بر شده بود. مانند یک گربه خیس شده به کنج تاریک اتاق جست و آرام اشک هایش را شروع به ریختن کرد. حسی مانند یک گلابی بزرگ راه گلویش را بسته بود.گویی واقعا عاشق شده بود. تصور همچین حال و روزی برایش دردآور بود. حس وابستگی. بیشتر برای خودش گریه می کرد . بسیار تلاش کرده بود که همه چیز را فراموش کند و کرده بود؛ اما تنها یک نیم نگاه فقط یک نیم نگاه گذرا تمام دنیایش را برسرش خراب کرده بود.حتی یک لحظه ام نمی توانست فراموشش کند. ((یعنی او...)) جرعت نداشت این سوال را از خودش بپرسد زیرا پاسخ منفی این سوال آنچنان برهم می ریختش که گویی دنیا را از او گرفته باشند.

حتی نمی توانست آرزو کند کاش هرگز دوباره نمی دیدش. آخر اگر نمی دیدش... خودش را جمع و جور کرد نفسی عمیق کشید تا شاید آن گلابی را قورت دهد. دوباره چند فحش آب دار به بهترین دوستانش داد حتی به او نیز فحش داد، بعد خندید. مقابل آیینه ایستاد.اشک هایش را پاک کرد و به خودش گفت : ((دوستش دارم ولی نه بیشتر از خودم...مغرور...)) به زور جلوی اشک هایش را گرفت. به قول اسکارلت بزرگ فیلم برباد رفته ؛ که هر بار در بدترین شرایط خودش را دل داری می داد : (( امروز که وقت ندارم...فردا به این موضوع فکر خواهم کرد !!)) .


پ.ن : اسکارلت نقش اول فیلم برباد رفته

پ.ن : ای دبستانی ترین احساس من از کودکی بازگرد این مشق ها را خط بزن...

پ.ن: پاییز.پاییز است.قشنگ ترین فصل خدا!

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای تاریکی...

تیک تاک ساعت تنها صدایی بود که به گوش می رسید.برق ها رفته بود. گه گاه  صدای رعدوبرق از دوردست به گوش می رسید اما هیچ نوری یا بارانی در کار نبود. هوا سرد بود. سرمایی که در مغز استخوان فرو می رفت. گوشه ی اتاق تاریک درست کنار شومینه ی خاموش مچاله نشسته بود. درست از وسط تا شده بود.دستانش را دور پاهایش حلقه زده و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.به نظر می آمد زمان متوقف شده است...

درست چند متر جلوتر از شومینه شخصی به پشت نقش زمین شده بود. لیوانی در کنارش که حالا تبدیل به شیشه خورده شده ؛ تمام آنچه که حاویش بود را روی فرش مخمل بسیار نفیس و زیبای جلوی شومینه ریخته بود. خون از زیر سرش ،اطراف پیشانی، روی زمین تا چند سانتی متری از موهای سیاهش روان شده بود.دوباره صدای رعدو برق به گوش رسید اما این بار همراه با نور بود که تمام اتاق را روشن کرد. همه چیز عالی بود جز آن جسدی که نقش زمین شده. به نظر می آمد دختر باشد.هم او هم جسدی که در مقابلش بود...

سرش را از روی زانو بلند کرد.حتی در آن تاریکی می شد برق چشمان نافذش را تشخیص داد. چند ثانیه ی طولانی به پیکر روبه رویش خیره ماند. باصدایی زیر و آرام گفت: ((فکرنمی کردم این جوری تموم بشه...)) . حالتی در چهره اش که شبیه به کسانی بود که قصد گریه کردن دارند شکل گرفت اما به سرعت نا پدید شد و دوباره تبدیل به یک مجسمه خالی از هر گونه احساس شد.

دخترک از زمین بلند شد. لباسی بلند و سفید بر تن داشت که دنباله اش روی  زمین کشیده می شد. به طرف پنجره بزرگ اتاق رفت و پشت به جسد خیره در تاریکی محض حیاط روبه روی خانه شد. دوباره رعد و برق همراه با نور اتاق را روشن کرد که این بار همراه قطرات باران بود. اما نه زیاد .تنها باعث شد بوی خاک خشک بلند شود. در اتاق تاریک و بی روح رنگ قرمز خون به شدت در ذوق میزد.

خواست پنجره  را باز کند.اما دستش از آن عبورکرد. لبخندی وحشیانه زد و رو به جسد گفت : (( آخه دیگه مردی...)) و این بار صدای لبخندش با رعدوبرق و نورسفید آن و تازیانه های شدید باران حالتی رعب آور به اتاق داد. چند بار طول اتاق را پیمود شاخه ی درختان به شیشه ها می کوبید و هر از چند گاهی بالای سر جسدش می رفت گویی هنوز امید داشت زنده باشد . رعد و برق شاخه ی بزرگی از درخت پشت شیشه را شکست  و شاخه شکسته شده همراه با خرده های شکسته ی شیشه در تمام اتاق پرا کنده شدند. سیم برق هم که حالا شروع به جرقه زدن کرده بود درست همراه درخت وسط اتاق افتاده بود و باد قطرات باران را روی جسد می ریخت... در چند ثانیه ی کوتاه شعله های آتش تمام خانه را در برگرفت . دختری بسیار زیبا درست وسط شعله های آتش ایستاده بود اما نمی سوخت آخر حالا دیگر مرده بود! هنوز هم پوزخندی ترسناک گوشه ی لب های زیبایش خودنمایی می کرد.

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای نویسنده ...

شباهت زیادی به روشنفکران و اصلا به کسانی که زیاد فکر می کنند ندارد. بیشتر شبیه به دختر بچه ای  می ماند که بشدت دچار غرب زدگی شده باشد.این که همیشه تنها می آید  و تنها می نشیند و تنها می رود ، نظرم را به خود جلب کرده است. همیشه خلوت ترین و کم رفت و آمدترین نقطه را پیدا می کند و می نشیند. یک دفتر و یک خودکار در دست می گیرد و به فکر فرو می رود و هنگامی که شروع به نوشتن می کند بدون خستگی و بی امان می نویسد. سرش را به دست چپش تکیه می دهد و از هوای انباشته از دود سیگار دیگران تنفس می کند. سعی کرده ام از چند نفر درباره اش پرسو جو کنم اما کسی نمی شنا سدش! فقط گفتند سالهاست که می آیدو می شیند و می نویسدو می رود. تنها...

بی شک خاطره نویسی نمی کند. این را از آن جهت می گویم که بسیار فکر می کند. شاعر یا نویسنده...؟؟ می تواند باشد! . تجربه به من آموخته که هیچ چیز را نمی شود از ظاهر آدمها فهمید. حتی نظرشان را در مورد نوع لباس پوشیدن!حس کنجکاوی انقدر انگولکم می کند که تصمیم گرفته ام  امروز دنبالش بروم و سر در بیاورم ، کجا می رود با کی می رود و چه می نویسد! حدودا ساعت دو می آید و دقیقا ساعت پنج می رود. ممکن است دیر یا زود بیاید اما همیشه راس پنج می رود...

امروز دوو نیم آمد. امروز هوا ابری است. نم نم باران می آید. وقتی آمد لباس هایش خیس نبودند. اگر ماشین داشته باشد نمی توانم آتشفشان کنجکاوی درونم را خاموش کنم چون امکان تعقیب کردنش را از دست می دهم. چتر هم که همراهش نبود... خدا کند پیاده رو باشد!ساعت چهارو چهل وپنج دقیقه است.هیجان تاب و توان فکر کردن را از من روبوده و بی مهابا انتظار ساعت پنج را می کشم! به ساعتش نگاه می کند.امروز شاد تر از هر روز دیگر به نظر می رسد. از هرچه بگذریم کلا از آدم هایی مثل او که سرشان به کار خودشان گرم است و به کار دیگران کاری ندارند و سعی می کنند فقط درباره زندگی خودشان تصمیم بگیرند خوشم می آید. تمام  آتو آشغال هایش را جمع می کند و در کیفش می اندازد. دو باره به ساعتش نگاه می کند و راه می افتد...

هوا ابری ست و هر از چند گاهی باد می وزد و برگها را به رقص در می آورد و همین طور گوشه ی شال و مانتو دخترک را. نم نم باران هم گاه می آید و گاه قطع می شود.از گوشه پیاده رو با قدم هایی نه آرام و نه تند در حال گذر از وقایع خیابان است و من با هیجان و استرسی عجیب در پی اش. خوب که غرق درحرکاتش می شوم حس می کنم که انگار روی زمین راه نمی رود. انگار در هوا می رقصد! امان از حس شاعرانه ی یک نویسنده ! شاید اگر بفهمم دخترک واقعا کیست و چه می کند روزی کتابش را بنویسم.همچنان در حال پیاده روی در گوشه پیاده رو ست و انگار هیچ عامل طبیعی و غیر طبیعی نمی تواند از رفتن منصرفش کند. از جاهایی گذر می کند که خوب این اطراف را می شناسم. حس مسخره ایی درونم می گوید که این مسیر آشناست و چندین بار این راه را با قدم هایم طی کرده ام...

عصر روز شنبه است و هوا بارانی  و در این اطراف همیشه در این ساعت و این روز بسیار خلوت تر از همیشه.چند بار می شود که چیزی در درونم می گوید با او هم قدم شوم  و رک و رو راست همه چیز را از خودش بپرسم  اما حس کاراگاه گونه و هیجان طلبم این اجازه را نمی دهد.هنوز دارد در باد می رقصد!! بهترین جمله اییست که برای توصیف راه رفتنش می توانم بیان کنم. با کمال نا باوری روبه روی در انتشاراتیم می ایستد. از آن جهت صفت ملکی برایش به کار می برم که تمام کتابهایم را این انتشاراتی چاپ کرده است. وقتی داخل می شود به هوش احساسیم آفرین می گویم. چون حدس می زدم دخترک احتمالا یک شاعر یا  نویسنده است! طرز گرفتن خودکار در دستش هویدا می کرد آشناییش را با نگارش. آن هم نه هر نگارشی؛ داستان نویس است؛ یقین دارم!

نیم ساعت طول نمی کشد که دخترک از انتشاراتی  بیرون می آید. انگار شادیش چند برابر شده باشد. می رقصد و دور می شود ومن پس از دیدن آخرین نشانه هایش در افق  با حد اکثر سرعتی که دارم دا خل انتشاراتی می شوم و پیش دوستم که صاحب خسیس و بی احساس و وسواسی و خود سانسور انتشاراتی ست می روم. چه خوب که لزومی ندارد برایش توضیح دهم ! سر قفسه ی آثار جدید برای باز خوانی می روم. تنها یک دسته کاغذ که شاید سرنوشتش کتاب شدن باشد در آن قفسه خود نمایی می کند.نزدیک که می شوم عطری که باد از جسم دخترک برایم سوغات می آورد هنگامی که او را تعقیب می کردم از دسته کاغذ ها به مشامم می رسد. یا عطرش اصل است و یا شیشه ی عطر را روی خودش خالی کرده.به هر حال ، هیچ اعتراضی ندارم. مطبوع است و دلنشین...

صفحه ی اول ، دوم و سوم را که می خوانم شکم به یقین تبدیل می شود و لبخندی عصبی و حیستیریک می کنم. سر شار از سه حس شوق، حرس و تعجب هستم که هیچ یک بر دیگری قلبه نمی کند تا کمی راحت تر نفس بکشم!بی شک شخصیت اول داستانش من هستم! نوشته :مردی جدی و عصبی و احتمالا بسیار فضول! که همیشه با سیگاری گوشه لب با وسواس خاصی دسته کاغذ های جلویش را در جای همیشگی یش خط خطی می کند.احتمالا نویسنده است. او...


پ.ن : به نظرتون کیک آناناس ممکنه چه مزه ای بده؟!

پ.ن : بچه ها دیگه دارم واقعا میمیرم...

پ.ن : .........................................

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای کلت ...

نمی دانست اگر درست وسط آن خیابان شلوغ بزند زیر گریه ممکن است در باره اش چه فکری کنند. احساس می کرد درست در فرو رفتگی گلویش یک شی بزرگ گیر کرده است و نفسش به زور بالا می آید. نه متنفر بود نه ناراحت نه هیچ احساس دیگری داشت و به این نتیجه رسیده بود که بدترین حس دنیا بی تفاوتی است. قلبش شکسته بود. تازه داشت متوجه معنی حقیقی آه می شد. مانند آبی بر آتش سوزش قلبش را آرام تر می کرد...

پیش خودش فکر کرد که چقدر آدم محکم و منطقی و روشن فکری است که خرخره ی او را نجوییده. اما خوب می دانست که در آن لحظه تنها اگر اراده می کرد به یک حیوان وحشی تبدیل می شد که هیچ کسی جلو دارش نبود. حسی فراتر از تنفر در وجودش شعله ور بود و هر لحظه بیشتر زبانه می کشید. هر از گاهی اشکی در چشمانش حلقه می زد اما به زور جلوی خودش را می گرفت که عین یک آدم بد بخت گوشه ی خیابان نشیند و زارزار شیون سر ندهد...

حس می کرد به شدت مظلوم است. بیچاره ترین آدمی که روی کره زمین زندگی می کند. نمی دانست ... واقعا نمی دانست باید چه کاری انجام دهد. رودست خورده بود. باخته بود. هر لحظه از گذشته را که به یاد می آورد برایش حکم بدترین شکنجه ی دنیا را داشت...

پله ها را دوتا یکی بالا رفت. تصمیم گرفته بود انتقام بگیرد. انتقام تمام چیزهایی که از دستشان داده بود.اتقام وفاداریش را. دستش روی زنگ در ورودی می لرزید. بیشتر از یک دقیقه دستش در یک سانتی زنگ می لرزید تا آخر نواختش. یک قدم به عقب رفت. در باز شد و نابود گرش در چارچوب در نمایان گر گشت. مستقیم در چشمانش خیره شد لبخند زد...دستش را از جیب پالتوی سیاهی که برتن داشت بیرون آورد و کلت کمری به قضاوت میان آن دو برگزیده گشت...دوباره خندید...

تیتر اول روزنامه های صبح فردا رقم خورد... خودکشی بخاطر خیانت.


پ.ن : زخمی عمیق بر پهلویم است.روزگار غدار نمک می پاشد و من پیچ وتاب می خورم و همگان می پندارند که من مستم و می رقصم.

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای فانوس...

سردی ملایم هوا را روی پوستش به خوبی احساس می کرد.همین امر باعث شد شالش را محکم تر دور خودش بگیرد. درست در وسط باغ جایی که نور در امتداد خودش قدرت نمایی می کرد ایستاده بود و گوش هایش را برای شنیدن بهتر صدا ها تیز کرده بود. چند دقیقه ای می شد که پیر مرد با یکسری افراد که نمی دانست کیستند به بحث پرداخته بود... با خودش فکر کرد این وقت شب آخر چه کاری می توانند داشته باشند... نمی دانست چند نفرند و فقط مرد هستند یا نه ...تنها صدای مردان را می شنید که گاه با التماس و گاه پرخاش گرانه با پیر مرد صحبت می کردند.

در افکارش می پلکید که از دور متوجه شد پیر مرد سلانه سلانه دارد نزدیک می شود. با همان صدای خرخر کنان همیشگیش و اشاره دستان گفت((حاضر شو... اول چند تا فانوس بیار...)) ... دختر به شدت تعجب کرده بود و برایش باور کردنی نبود...آخر این وقت شب... اما زحمت پرسیدن از پیر مرد را به خودش نداد زیرا به خوبی می دانست هیچ جوابی در پی نخواهد داشت...

از تیر رس آخرین شعاع نور که بیرون  رفت تازه خود نمایی فانوس ها به چشم می امد... به تنه ی بیشتر درخت ها ی باغ یک فانوس آویزان بود... ترسناک بود اما زیبا... دخترک به جای اینکه مستقیم برود و چند فانوس بردارد با حرکاتی زیک زاک مانند از بین درختان و فانوس ها گذشت و در لا به لا ی آنها گم شد... چند دقیقه طول کشید تا دختر جوان برگشت اما هیچ فانوسی در دست نداشت انگار دلش نمی آمد زیبایی ترسناک باغ را برهم زند...

بدون هیچ عجله ای از ترس گذر زمان به طرف کلبه ی غرق در نور وسط باغ رفت و از پایین دیوار چپ کلبه سیزده فانوس خاموش را براشت و پس از اینکه مطمئن شد نفت دارند یکی یکی شروع به روشن کردنشان کرد... پیر مرد از کلبه بیرون آمد و با غرولند به دخترک فهماند عجله کند...

با فانوس ها جایی در خلاف جهت کلبه و دیگر فانوس ها درست در تاریک ترین نقطه باغ با دوزن و یک مرد ایستاده بود و به آسمان خیره می نگریست... چشمان مرد جوان در نور فانوس ها آبی می نمود... دوزن که یکی جوان و دیگری میان سال بودند و انگار به شدت می ترسیدند ، همدیگر را بغل کرده بودند ...زن میانسال هراز چند گاهی انگار اشکی از روی گونه اش پاک می کرد... ده فانوس روشن دیگر روی زمین بودند و به زور در آن تاریکی شعاع  پنج سانتی خودشان را روشن کرده بودند...

صدای خش خش برگ ها گواه آمدن پیر مرد و هشت مرد دیگر بود...دختر با خودش گفت ((چقدر زودتر از هر بار تمام شد)) با نزدیک شدن نه مرد هر دو زن شروع به گریه کردند اما بی صدا ...همه چیز در سکوت و تاریکی اتفاق می افتاد... خیلی مظلومانه و غریب اما ساده و زیبا...وشاید شیک!...

پس از گذشت ده دقیقه تمام مراسم،  به پایان رسید و پیر مرد و یازده فرد دیگر بدون هیچ مکسی هر چند کوتاه ؛ به سوی در خروجی باغ حرکت کردند... هر سیزده فانوس روی زمین بود و هوا پر بود از بوی خاک مرطوب... غریب...مظلومانه...اما ساده وزیبا... دخترک حتی از جنسیت مهمان جدید باغ هم اطلاع نداشت چه برسد به بقیه ی چیز ها ... اصلا دلش نمی آمد که در این تاریکی و سرما... در این مکان ی جدید و میان این همه غریبه تنهایش بگذارد... شالش را محکم دور خودش پیچید و کنار مهمان جدید باغ نشست... دخترک لبخندی گرم زد و با صدایی آرام گفت ((سلام...)) ...

از آسمان گویی سیزده فانوس و یک ماه در باغ خود نمایی می کردند...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای فنجان قهوه...

هوا ابری بود و هر یک ربع یک بار نم باران هوا را پر از قطره های رقصان پاییزی می کرد. باد شدتش زیاد بود ولی فقط برای غریبه ها چون برای من که سالها بود که تنها آن مسیر را در حالت های مختلفی پیموده بودم مانند نوازش مینمود. حسی از اعماق وجودم می گفت که این بار آخرین دفعه ای خواهد بود که در این مسیر ...

تقریبا می شد گفت خیابان بسیار خلوت بود. به دلیل وجود , رود خانه و صندلی های زیادی که اطرافش را پر کرده بود عموما تصور می شد مکان بسیار شلوغی باشد ولی مردم این سرزمین بی احساس تر از این بودند که از زیبایی صنعتی این مکان لذت ببرند! همیشه در این فصل؛ منظورم پاییز است؛ کل شهر خاکستری و بی روح بسیار زیباتر می شد... آری ؛ از دیدگاه من رنگ خاکسری شهر زیبا بود و رنگ برگ های پاییزی زیبا ترش می کرد...

نبش کوچه ی بی نام و نشان که رسیدم دلم بسیار گرفت... بی نام و نشان نام حقیقی آن کوچه ی تنگ وتاریک... کوچه بسیار تنگ و تاریک است و به محض وارد شدن به آن انگار از کل جهان پیرامونت جدا می شوی وبه دها قرن پیش زمان دامن های اشرافی رنگارنگ میروی!

انتهای کوچه یک کافه با درهای چوبی از جنس بلوط است که بوی قهوای ماورایی ازآن ان به مشام می رسد...بوی قهوه ای که هرگز جای دیگری از جهان آن را نخواهی شنید!

وارد کافه که می شوی درست مقابلت آن یکی درش را خواهی دید که  تصور می شود عرضش درست برابر با پایه های برج بلند بالای ، شهر است. و درست هنگامی که پشت میز شماره ی سیزده می نشینی در تنها نقطه ای از شهر نشسته ای که بدون اینکه نیاز باشد سرت را بالا ببری طوری که گردنت برگردد می توانی تمام طول برج را با یک نگاهت در بر بگیری... آنجا؛ یعنی پشت میز شماره سیزده تمام شهر در آغوشت است...

یک فنجان قهوه را که خوردی ،گرم می شوی... گرمای مطبوعی که در هر فصل سال مطبوع است... بعد راهی می شوی... یا شاید فرار می کنی... آری؛ گاهی وجود دارد زمان هایی که از یک دنیای زیبا و لذت بخش فرار می کنی... فراری بزرگ به سوی ...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای پنجره...

مثل همیشه درست سر ساعت 3 ظهر صدای موزیک ملایم بلند شد و عین همیشه همان موزیک بی نظیر که می توانست هر انسانی روی زمین رو عاشق کند. بوی عطر مردانه ای که هیچ وقت نفهمیده بود نامش چیست سوغاتی بادی بود که موهای مشکیش را به پرواز در می آورد. با حرکتی سریع سرش را به سمت پنجره سمت راست چرخاند و درست آن طرف پنجره دوباره پرده های پنجره ی مرموز طبقه ی اول هم سایه ی روبه رویی کنار رفته بود و آن مرد جوان مثل همیشه در اتنهای اتاقی پر از انواع کتاب ها و تابلو های نقاشی پشت یک بوم نقاشی با سیگاری در دست ایستاده بود و گویی او نیز محو تماشای اتاق روبه رویش درست جایی که دختر جوان نشسته بود ؛ شده بود.

آهنگ که به اوج خود رسید... The lady in red ... مرد جوان پشت بوم نشست. ....Is dancing with me ... هیچ اعتراضی نداشت که چهره نگاریش کند...never forget... دخترک از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. هر چه می توانست عمیق تر نفس می کشید تا شاید با این کار بتواند بوی عطر را در ذهنش ثبت کند. باورش نمی شد به این راحتی دل باخته ی آن مرد جوان شده باشد.حتی نامش را هم نمی دانست. موزیک به پایانش رسید... I love you ... مرد جوان از جایش بلند شد و به سمت پنجره آمد بدون هیچ حرکتی که نشان دهنده وجود دخترک باشد پنجره را بست و پرده را کشید...

دخترک با خودش فکر می کرد اصلا بهانه ی خوبی نیست. ولی چاره ی دیگری نداشت. اگر باز هم معطل می کرد آش واقعا یخ میزد! زنگ در را که زد مدت زیادی طول کشید تا بازش کند. به محض باز شدن در؛ آن عطر همیشهگی از خود بی خودش کرد. لرزش دستانش کاملا مشخص بود. مرد جوان که در چارچوب در قرار گرفت با حقیقتی روبه رو شد که باورش غیر ممکن بود... یک عصای سفید در دست داشت... با لمس هوای اطراف کاسه ی آش را گرفت...او نابینا بود...

در مدتی که پسر جوان برای خالی کردن ظرف رفته بود دخترک  از فرصت سو استفاده کرد و از در داخل رفت و درست روبه روی بوم نقاشی که همیشه پشتش را می دید ماتش برد... با صدای بسیار بم مرد جوان به خودش آمد...

- همیشه تصور می کردم که این شکلی باشی...

.............................................................................................................................

پ.ن : برای تا ابد ماندن باید رفت...یا از قلب کسی یا به قلب کسی !

پ.ن : با تشکر از دوستی که همیشه هست ولی زیر پوستی

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای باران...

گوشه ی خیابان پارک کرد. باران با شدت باور نکردنی می بارید. باوجود این که ماشین را خاموش کرده بود برف پاک کن همچنان  حرکت یکنواخت چپ راست چپ راستش را با نظمی خاص انجام می داد. انگار از آسمان شیلنگ گرفته باشند داشت باران می بارید.  خیابان آن حوالی در روزهای عادیش هم بسیار ساکت و بی رفت وآمد بود چه برسد به این روز سخت بارانی که...

سرش را گذاشت روی فرمان اتومبیل. هنوز هم شک داشت. در طول مسیر چند بار می خواست برگردد اما پشیمان شده بود. دیگر نمی توانست زندگیش را با رویا پردازی ادامه دهد... باید قبول می کرد... آن انسان جدی و قوی سال پیش تبدیل شده بود به یک عاشق مجنون...

از پیچ کوچه ی سوم شرقی که گذشت در آیینه ی جلو ماشین دیدش. با چتری قرمز رنگ در دست که البته فایده ای هم نداشت چون سرتا پا خیس بود. انگار می رقصید زیر باران و به طرف ماشین می آمد...

گلویش خشک شده بود. دستش می لرزید. نفسش بند آمده بود. شاید صد بار در همین چند لحظه پشیمان شد. وقتی دخترک از درب سمت راننده عبور کرد درب ماشین را  باز کرد و پیاده شد. انگار باران آرام تر شده بود. با لرزشی خاص صدایش کرد و مثل همیشه دخترک ایستاد و با یک چرخش سریع برگشت. و با لبخندی گرم پاسخش داد...

چشم در چشمش که انداخت پشیمان شد.قدرت نداشت تا به او بگوید که چقدر دوستش دارد و او تنها کسی است در زندگیش که این چنین دیوانه وار عاشقش شده است. در چشمان دخترک غرور و آزادی و سادگیی را می دید که اورا تبدیل به یک موجود دست نایافتنی می کرد. در عمق چشمانش انسانی را می دید که به حدی اهورایی؛ دست نایافتی و آزاد است که حتی مرزهای سرزمین عشق هم نمی تواند مهارش کند... مانند بچه آهویی که با وجود معصومیت و سادگی؛اهلی نخواهد شد... رمز زیبایی بی نهایتش شاید همین بود...

با یک مشت کلمات بی سرو ته دخترک را دست به سر کرد و پس از یک خدا حافظی غم انگیز زیر باران پاییزی از هم جدا شدند. باد و برگان زد و قرمز وسبز بازیگران جدید این تراژدی بودند... قلب و مغزش داشتند در پیکاری نابرابر قدرت نمایی می کردند... دخترک که به وسط عرض خیابان رسید با همان صدای آشفته اما محکم تر نامش را خواند: ((باران)). دخترک بر گشت. چشم در چشم... قلبش پیروز شد...

-          من خیلی دو...

صدای ترمز وحشناک یک ماشین سکوت خیابان را شکست... باران دوباره شدت گرفته بود...

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای پیچو(1)...!

تورا به جای تمام کسانی که ندیده ام دوست می دارم. تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم. تو را به خاطر عطر گسترده ی بی کرانت ؛ تورا به خاطر برفی که برای شکفتن نخستین گل ها آب می شود...

تورا بخاطر دوست داشتن ، دوست می دارم. تو را به جای تمام کسانی که دوستشان نمی دارم دوست می دارم.بی تو چیزی نیستم؛ جز برهوتی گسترده میان گذشته وامروز...نتوانستم از دیوار آیینه ایم گذر کنم ؛ باید زندگی را کلمه به کلمه می آموختم.همان گونه که کسی ازیاد نخواهد برد...

تورا به خاطر خردت و قلب جاودانت که من صاحبش نیستم ؛ دوست می دارم...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.1 : پیچو همان پیشو(پیشی!) است! برای فرا خوانی کسی که دوستش دارم بسیار!!!

پ.ن : راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید می شوند!

پ.ن : ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین؛ آسمانی می شوم وقتی نگاهم می کنی...

پ.ن : برای جلو گیری از شیکرک زدن آن دو معلوم الحال پست قبلی ؛ محلتون نمی ذارم. نظراتم آزاده تا به عموم اثبات بشه جفتیتون جنبه ی آزادی بیان ندارید !!                                

پ.ن : خانم معلوم الحال ! رشوه بی رشوه! ما از این پولا به کسی نمی دیم!!

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای تنهایی...

تقریبا تبدیل به یک شعار(1) شده که تنهایی بهترین دوست آدمِ.با این وجود من قبولِش دارم! تازه پا فراتر میذارم و می گیم تنهایی تنها دوستِ من!!

هرکسی ممکنه از تنهایی تعریف خودشو داشته باشه. یکی میگه تنهاست چون هیچ رابطه ی خونی با هیچ کسی تو دنیا نداره.یکی چون هیچ دوستی تو دنیا نداره. یکی دیگه چون هیچ آدمی تو دنیا درکش نمی کُنه. یکی هم با وجود این که خیلی ها دورو ورشن بازم احساس تنهایی می کنه و... این آخری از همه بدتره البته اگر واقعا اتفاق بیفته و به عنوان یک پز یا کلاس بیان نشه!

الان دیگه به هرکس برسی میگه تنهاست. میگه هیچ کس درکش نمی کنه میگه خیلی بی کسه و... با وجود این که ؛ خیلی ها دوستش دارند (شخص مورد نظر!). برایش حداقل روزی یه دونه اس ام اس مبنی بر به یادت هستیم به یادمون باش میاد و وقتی مشکلی براش پیش بیاد یک نفر تو دنیا پیدا میشه که بخواد کمکش کنه ... یا کم کمش تو چهار دیواری اتاقش دلش از بی کسی نمی پوسه...

تنهایی خیلی چیز درد آوریه و وقتی درد آورتر میشه که خودت اونو انتخاب نکرده باشی... حس بدیه وقتی کمک بخوای و هیچ کس تو دنیا وجود نداشته باشه که کمکت کنه و تو دلت بگیره و دق کنی و گریه کنی وهیچ کسی نفهمه که وجود داری و آخرشم بمیری و جسدت تو همون اتاق بگنده و حتی بازم کسی نفهمه و تو تبدیل به خاک بشی و قرن ها بعد ازت یک درخت رشد کن که واسه ساختن یک خونه رو تو اون درختم قطعش کنند حتی قبل از اون که میوه داده باشه!!!! وقتی همه ی دنیا ازت دورن ...

شاید این پست  برای همه ی تنها ها...بود!!! ولی این شعر واسه همه ی تنها هاست:

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند...(2)

---------------------------------------------------------------------

پ.ن.1: یاده اشعار افتادم ؛)  با شمام دوست عزیز!!!!

پ.ن.2 : نمی دونم مال کیه!

پ.ن.3: از اولین دوستی که این پست می خونه درخواست دارم غلط هایی املایی شو تو یک پست خصوصی قبل از این که آبروم بره بگه درستش کنم.تنهایی دیگه!با تشکر!!!!!!!!!!!

پ.ن.۴:ز ی ن ب اس هام بهت نمی رسند!:(

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای یخ...

زیبا ترین موجود جهان هستی یخ . فرقی هم نداره تابستون باشه یا زمستون!

به هر شکلی که دلت بخواد میشه در بیاریش. خیلی سرد. چه خودش چه وقتی خودش نیست به درد بخوره. از هر طرفی که نگاهش بکنی میتونی اون یکی طرفشم ببینی و  نوشابهَ رو از یک چیز به درد نخور تبدیل به شاهکار جامعه بشری می کن.

هر وقت یخُ تو دستت بگیری سرد و به زمان و مکان ربطی نداره به خاطر همین هیچ وقت غافل گیرت نمی کن و میشه بهش اطمینان کرد. وقتی تشنه ای هرچقدرم زیاد مجبوری صبر کنی تا آب بشه و می تونه از یک آدم بی مزه ازت  یک اسطوره ی صبر درست کن!!! با وجود این که وقتی کارت باهاش تموم میشه  ولش می کنی تا از بین بره ولی همیشه  یخ می مونِ و بازم پیش خودش یه بهونه داره که خوش حالت کن!

یختونم ؛)

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای یک فرشته...

تو یک فرشته ای. مهم نیست چقدر زیبا و مهربون و خوبی! مهم این که من هرچقدر بد هستم تو باز با من خوبی!

تو فرشته ای! کارت خیلی سخت و نگه داشتن لباس های سفیدت تو این شهر کثیف از اونم سخت تره... بهت که فکر می کنم گریم می گیره !  کاش فرشته ها پیر نمی شدن. کاش درد نمی کشیدن کاش دلاشون نمی شکست.

من همیشه دلتو می شکنم همیشه باهات بدم و همیشه بی وفام ولی تو همیشه فراموش می کنی و می بخشی همیشه با هام خوبی و همیشه با وفایی. تو بهترین فرشته ی دنیایی...

فرشته ها آبی ترین موجودات زمین هستند که همیشه ته چشماشون سایه های سبز وجود داره و برق نگاهشون لطیف! فرشته ی زیبایی ها هرگز فراموشم نکن...

شما فرشته ای رو میشناسن؟!

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای کفشم...

تو قشنگ نیستی . رنگ جالبی هم نداری. کلا هیچ جذابیت خاصی نداری. من خیلی کفش دیگه بجز تو دارم. تازه رنگ و روت رفته و کهنه هم شدی اما... من دوست دارم.

تو راحتی! یعنی من توت راحتم . هیچ وقت منو زمین نزدی و با تمام تلاشت برام نقش یک کفش رو بازی می کنی . باعث میشی قشنگ راه برم و بازم من د و س ت ت د ا رم !

بنظرم تو بهترین و قشنگ ترین و شیک ترین و جذاب ترین کفش دنیای حالا هرکس هرچی دوست داره بگه! هر چندتا کفش دیگه ام که دوست دارن تولید بشن ولی هیچ کفشی برای من تو نمی شه. ازت ممنونم که بارم کفش خوبی هستی. قدرت رفتن و بهم می دی و همیشه تو رسیدن ها کنارم بودی... همون نقشی که هیچ آدمی نتونست داشته باشه... دوست دارم!

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای ستاره ها...

ستاره ها موجودات ریز و براق و ظریفی هستند که همین باعث میشه من عاشقشون باشم. بچه که بودم میگفتن هر وقت کسی متولد بشه یک ستاره از آسمون میاد پایین و میشه آدم. قشنگ ولی من دوست ندارم. همون جوری که ستاره باشن بهتره!

خیلی از ستاره هایی که الان تو آسمون هستند شاید چندین هزار سال پیش از بین رفته باشند ولی هنوز هم وجود دارند! کمِ کمش برای ما هنوز وجود دارند...کاشکی همه چیزای دیگه ی دنیا مثل ستاره ها بود هیچ وقت تموم نمی شدن و اگرم یک روز تموم می شدن بازم بودن و ما می تونستیم احساسشون کنیم.

من تو آسمون یک ستاره دارم. دوستش دارم و اگه نباشِ براش غصه می خورم. ستاره ها ریز و براق و ظریف هستند! ستاره ها رو دوست دارید؟چرا؟

نویسنده : eliz
-----------------------------------------------------------------------------------------